یک ماهی میگذرد.
به وضوح، فرقست میان ریحانِ پیش از آن اتفاق و ریحانِ پس از آن.
چنان در بهتم که نه آرزوی خوبی برای خودم دارم و نه آرزوی بدی برای او.
واقعیت اینست که دیگر نمیدانم آرزو چیست.
در خیال،
هر روز روبرویش نشستم به گفتگو. شاید هم فقط به گفت.
هر روز فریاد کشیدم، هر روز سکوت کردم.
هر روز نگاه کردم. هر روز روی گردانیدم.
ولی،
هیچیک از اینها مسیر علمی از دسترفته مرا بازنگرداند.
سالها پیش ناصح امین از راههای پیشرفت میگفت. درست میگفت. شاید هم درست نمیگفت.
خدایا،
به این ریحان مضطر بگو،
کدام اتفاق در کدامین سرا، میتواند ذرهای از اندوه بیکران ساکنین قبله نخستین را کم کند؟ که
بیا و بگو، بمان و بگو، فقط بگو که حیرانم از این غم، از این سوال بیپاسخ