شاید ۱۰ سال پیش بود یا شاید هم کمی کمتر.
بخاطر بیربط گوییهای مکرر سیاسی، بدون هیچ کلامی، از گروهی خانوادگی خارج شدم. فردای آن روز مهمانمان بودند.متهم شدم به حمایت از گروهی معاند وطن و ایمان، متهم شدم به بیظرفیتی، متهم شدم به بیسوادی و پرتوقعی، متهم شدم به ... . حرمت مهمان با سکوت حفظ شد.
حالا سالها گذشته. از آن گروه یک نفر در بلاد کفر سوگند وفاداری به حاکمانش را خورد. دیگری با افتخار از مسافرت و خرید از حامیان آتش قبله نخستین میگوید.
حالا چند ماه گذشته. همان دیگری متهمم کرد به جهلی که شمشیر علی را بردیوار خانه گذاشت چون ریاست وطن را برای غیر آنی که او میپسندید میخواستم.
حالا روزها گذشته، امّا زخمی عمیق بر خاطرم هست که التیامی ندارد جز نگاه.
ناصحامین چندی پیش به خاطرم آورد