اصطرلاب

مست میکند مرا اندیشه فرزند تمدّنی بودن که تجلیگاه هنر اسلامی شد

اصطرلاب

مست میکند مرا اندیشه فرزند تمدّنی بودن که تجلیگاه هنر اسلامی شد

معرس

بیش از شبانه‌روزی گذشت از خبری که از ینگه دنیا رسید،
و ریحانه همچنان بسان شراره آتش زنده میشود و میمیرد.
تمام خوابهای شب هم پریشان بود.
چگونه تسلی میدادم که خود مبهوتترینم در غمت نازنین.
یاد لرزش صدایت همچنان میلرزاندم.

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

نحاز

ریحانه تازه دانست که در این زمان رسیدن به هر آرزویی یا استعدادی شگرف میطلبد و یا حامی.
واژه تلاش، افسانه‌ای بیش نیست.

آه از حسرت آرزوهایی که بر خاطر ریحان ماند.

حافظ نه حدّ ماست چنین لافها زدن
پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم

اجلال

سخت گذشت،
روزهایی که دیوار اعتماد دوستی دوازده ساله بیخبر و بی‌دلیل  برزمین ریخته شد. شاید رهاوردش از زیارت شهید مکارم اخلاق بود.
بهت این اتفاق چه تلخ گذشت.
در پس آن، گلشنی بود که هنوز هم تنها نیمی از آنرا میدانم.
از نیم دانسته آرامم و از نیم ندانسته حیران.
تا این دو نیم با ریحانه چه کند.
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم


ریّان

از این دو راهی نمیدانی.
حرف بر انتخابست، میان خزانه‌داری همیشگی غمی یا عصیان کلام بر حرمتی چند ساله.
مهربانی، مرا به دومی خواند، لیک ریحان از فزون شدن غم عصیان بر غم پیشین میترسد.
ایکاش میگفتی چه کنم.

یاد باد آن کاو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم

پ.ن. ساعتی بعد از تحریر، حافظ ناخواسته گفت:
با درد صبر کن که دوا میفرستمت