بیش از شبانهروزی گذشت از خبری که از ینگه دنیا رسید،
و ریحانه همچنان بسان شراره آتش زنده میشود و میمیرد.
تمام خوابهای شب هم پریشان بود.
چگونه تسلی میدادم که خود مبهوتترینم در غمت نازنین.
یاد لرزش صدایت همچنان میلرزاندم.
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
آه از حسرت آرزوهایی که بر خاطر ریحان ماند.
از این دو راهی نمیدانی.
حرف بر انتخابست، میان خزانهداری همیشگی غمی یا عصیان کلام بر حرمتی چند ساله.
مهربانی، مرا به دومی خواند، لیک ریحان از فزون شدن غم عصیان بر غم پیشین میترسد.
ایکاش میگفتی چه کنم.