در تمام مسیر میاندیشیدم،
که چنین بهشتی، بدون حافظ و شجریان، به چه کارشان میآید؟
پانزدهم خرداد بود.
در آن هیاهوی ناخواسته،
حافظ گفت
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند
ایکاش بودی و اینبار با هم قدم میزدیم در آن کوچه باصفای باریک و خلوتی که از گذرش منع شده بودم. گذر از آن، شاید تنها خلاف ریحان در تمام آن سالها بود. ایکاش بودی و اینبار باهم از آن میگذشتیم.