معمولاً آدمها وقتی میگویند «چارهای نداشتم» که حقیقت در انتخابی بوده که دلخواهشان نبوده و از پذیرفتنش سر باز زدند.
سالهاست در قبای علم به قدرتطلبی مشغولند.
دو ماه پیش. خوابی بسیار تلخ
یک ماه پیش. خبر از صداقت آن خواب در سال پیش
سه روز پیش. مفعول خواب ادعاهایی میکرد عجیبتر از آنچه امین گفته بود
همان روز. سردرگم میان شنیدهها و نگفتهها، حافظ خواند
شاید ۱۰ سال پیش بود یا شاید هم کمی کمتر.
بخاطر بیربط گوییهای مکرر سیاسی، بدون هیچ کلامی، از گروهی خانوادگی خارج شدم. فردای آن روز مهمانمان بودند.متهم شدم به حمایت از گروهی معاند وطن و ایمان، متهم شدم به بیظرفیتی، متهم شدم به بیسوادی و پرتوقعی، متهم شدم به ... . حرمت مهمان با سکوت حفظ شد.
حالا سالها گذشته. از آن گروه یک نفر در بلاد کفر سوگند وفاداری به حاکمانش را خورد. دیگری با افتخار از مسافرت و خرید از حامیان آتش قبله نخستین میگوید.
حالا چند ماه گذشته. همان دیگری متهمم کرد به جهلی که شمشیر علی را بردیوار خانه گذاشت چون ریاست وطن را برای غیر آنی که او میپسندید میخواستم.
حالا روزها گذشته، امّا زخمی عمیق بر خاطرم هست که التیامی ندارد جز نگاه.
ناصحامین چندی پیش به خاطرم آورد
روزهای عجیبی میگذرد.
باورهای عمیقم در بوته بلا قرار گرفتهاند و من از ترس میلرزم.
نه توانی برای نفی آنچه ریحانه را ساخته مانده، و
نه توانی برای اثبات آنچه لحظه لحظه نفسش را میگرد و او را در خود غرق میکند.
زمینی باور کن که