اینکه از تکرار هرباره این اتفاق هنوز هم دلگیر میشوم، نشانه خوشیست از آنکه ریحان دچار عادت نشدهاست.
« التکرار مخلّ الفصاحة الّا ... »
مرزیست به غایت باریک،
میان آنچه امیرکلام علم ینفع خواند و آنچه لاینفعش دانست.
« جدالیست میان ریحان با ریحان »
آیا یاریگری هست؟
گویا رهایی از تردید پسا پرسیدن، جز با صبوری بر ندانستن ممکن نیست.
امّا ریحان هنوز هم عمیقاً در شایستگی این صبوری تردید دارد.
هیچ لحظه شادی،
هرچقدر عمیق،
مرهمی بر تشنگی لحظات ندانستن، نیست.
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
موضوع یا بسیار پیچیدهتر از آنست که فکر میکنم و یا بسیار سادهتر.
موضوع اینست:
«بر جای محکمی قدم نمیگذارم. حالتی بسیار متفاوت با آنچه سالها پیش بودم.»
از آن روزهاییست که هیچکس را یارای همراهی نیست،
نه اندیشه، نه سخن و نه حتی قلم.
گویی، جان از صریر قلم هم رخت بربسته است.
همانا بیغلط باشد ...
ایمان دارم،
آدمها در حساسترین لحظاتشان، فراموش میشوند.
باور کنی یا نه،
ریحان ایمان دارد.
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
...
خستهام،
از این حکم بیرحمانه خسته نشدن.
ریحان تشنه پنجرهای که ساعتها و ساعتها بر لبه آن بنشیند و تنها بنگرد.
...
که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل
خیالت نباشد از خیال آشفته ریحان،
که در این تقابل دوگانه فیزیک و باورها،
تنها قربانی ریحانست و جمیع تمامخواهیاش.
دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی ...
حق با اوست.
دانستههای ریحان چه به دنیا اضافه کرده که ندانستههایش بکاهد؟
پس اینها هم روی همه ندانستههایش.
ریحان در اندیشه خویش،
آرام آرام تمام میشود.
خرّاط آگاه و به کار خویش.
شمسالدّین فرمود،
«رند عالمسوز را با مصلحتبینی چکار»
و جلالالدّین خواند،
«ظالم آن باشد که مصلحت نکند»
و ریحان، زیرکی را گفت این احوال بین، سرگردان درین بحر شرقی.
... ای دریغا مرهمی ...
آنکه نخستین روز مرا ریحانه خواند، به ریحانهاش گفت.
بعید میدانم که اندیشهای،
به عمق تلخی پنهان در پرده «مشکلی نیست»، رسیده باشد.
ادا نمیکنی،
شاید هم ریحان را شایسته چنین حقی نمیدانی.
شکستنی را بر لب پرتگاه نگه میداری.
... به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
تنها کمی کمتر از عطش غلیان اشکها بر آن حادثه حتمی نیامده.
... ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
از ظلم علی السویه،
انتظار عدل عاقلانه زمینی هم غیرعدلست،
چه رسد به عدل حکیمانه الهی.
... که سخن نگفته باشی، به سخن رسیده باشد
نسبیگرایان اخلاق در نسبیتشان مطلقند،
همانقدر که مطلقگرایانش در اطلاقشان نسبی.
یک ریحان.
همانی که میترسد برای کوک خوب، اصل سیم را پاره کرده باشد.
ایمان دارم،
خدا از انسان هیچ شریکی برای تدبّر در آیاتش نمیپذیرد.
اینک که بییار و یاور ماندیم،
دانستیم که تنهاییمان را جز تو مرهمی نیست،
پس خود را خواسته به تقدیرت سپردیم.
افسارمان بدست گیر،
و هر آنچه خواهی کن،
و هر جا که دانی بر،
که جز تو هیچ نداریم
و ندانیم.
میدانی،
بعید میدانم حافظ ندانسته باشد که مدد از خاطر رندان طلبیدن بمراتب سختتر از آن کار صعب است.
من از ایمان روایی و حوزه محقّر اعتبارش، سخت میترسم.
ترسی نه از جنس نقل و نه از جنس عقل.
... هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً ...
آیا یاریگری هست ...
پ.ن. از خواندن کتاب میگفت. شاید هم انتظارش بیش از این بود که ریحان بپرسد کدامین کتاب؟
گویی تمام راههای نترسیدن مسدودند،
و گمانها بیرحمانه شبیخون میزنند.
از معدود باورهای باقیمانده است،
لایُمْکِنُ الْفرارُ مِنْ حُکومَتِکْ
آیا یاریگری هست ...
محک خوبیست،
دانستن قدر شیفتگی ریحان بر آتش بدون دود.
چندیست که ریحان را درگیر کرده، آنجا که آلنی کفر و توحید را در هم میآمیزد:
« ... خدای مسلمان، مقامش بالاتر از آنست که انسان بتواند انتخابش کند. خدای مسلمان، میبایست انسانش را انتخاب کند، و مرا انتخاب نکرده است ... »
ابراهیم نیستم و میترسم از،
... چونکه از حد بگذرد ...
آیا یاریگری هست ...
میدانی،
اینروزها، دقایق
نظاره کردن و ندیدن،
گوش کردن و نشنیدن،
ساکت بودن و نیاندیشیدنِ
ریحان بالا گرفته.
ناصحامین با یقین از چهل سالگی و یقینیاتش میگفت.
و ریحان ندانست، مشتاق چهل سالگی باشد یا مرعوبش.
... إلّا مَنْ أتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیم ...
هرچند روباه بدرستی گفت:
« تو مسئول همیشگی آن میشوی که اهلیش کردی. تو مسئول گلت هستی»
امّا شاید اختلاف از آنی باشد که گل میدانیمش.
ترا که گفت که در روی خوب حیران باش، ریحان
که گویی به وقتترینند.
هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی ...
چرا که امیرکلام (ع) بر ما خواند
فی تَقَلُّبِ الْأحْوالْ عُلِمَ جَواهِرُ الرِّجالْ
تشکیکم در روا نبودن حق دلگیری طالب از مطلوبست،
در اینکه حافظ به حق خواند،
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
لِیَطْمَئنَّ قَلْبی
قیمتش ذبح اسماعیل بود یا تسلی آن فتنه عظیم.
صبا گر چاره داری وقتوقت است
که محنت داشتنش کم از نداشتنش نیست.
میدانی،
میترسم آنِ مواجهه،
ستوده خیال را فرای حقیقت یابم.
شاید هم،
همین تشکیک باشد که حاجب است.
راست میگفت،
تو خود حجاب خود حافظ از میان برخیز
میدانی،
در اندیشه معامله آن سیب ناخورده سمیرمم،
با ماهی خوابیدن زیر آسمان شهداد.
میدانی،
اگر تو حق شنوندگی نمیدانی،
حتما از ناخوبی گویندگی ریحان است.
میدانم،
همیشه حق بجانب توست.
لیک،
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسّر نمیشود ما را
تو تمامی نظر.
راست میگفت،
خوش، نویس را میگویم.
از همان نخستین نظر بر دل ریحان نشست:
« غم قانع نیست. هرچه مدارا کنی، ستیز میکند، هرچه عقب بنشینی، پیش میآید. ... غم بیشترخواهست و سیریناپذیر.»
مگر تو روی بپوشانی و فتنه بازنشانی
میدانی،
منتها آرزو اینست که آن محبّتها را عطف به ما سبق کنم،
لیک نیشتر میزند، ناشناختهای درون ریحان.
دو راهی سختیست.
ریحان را بیش از ناشناختهاش میخواهم.
شعار این بود
« فهمیدن صورت مسئله نیمی از پاسخست »
حالکه مسئله بتمامی بر ریحان روشن شد،
دانستم که آگاهی بر مسئله بی نمایی از پاسخش،
ذره ای توفیر با ندانستنش ندارد.
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
میدانی،
بعد از دروغ،
هرآنچه غیر یکرویی برای ریحان غیرقابل بخشش است.
پناه بر خالق از مصاحبت با صاحب آن.
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
لذّتیست در گشت و گذار میان خاطراتی که،
گه به مثال ساقیان عقل زمغز میبری
گه به مثال مطربان نغنغه ساز میکنی
طبل فراق میزنی نای عراق میزنی
پرده بوسلیک را جفت حجاز میکنی
خوشا ریحان.
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند ...
لذّتی که در آموختن اصل تواضع از ناصح امین است،
برابری میکند با لذّت شنیدن آنچه بعد از هر چشم میگوید،
حتی اگر آموزنده خلفی نباشم.
وقتی حتی برای خودت بهترین نیستی، شاید نبودن به.
سخت است، درست باندازه نفهمیدن
« لایُمْکِنُ اْلفِرارُ مِنْ حُکومَتِکْ »