اصطرلاب

مست میکند مرا اندیشه فرزند تمدّنی بودن که تجلیگاه هنر اسلامی شد

اصطرلاب

مست میکند مرا اندیشه فرزند تمدّنی بودن که تجلیگاه هنر اسلامی شد

فصاحة

اینکه از تکرار هرباره  این اتفاق هنوز هم دلگیر میشوم، نشانه خوشیست از آنکه ریحان دچار عادت نشده‌است.

« التکرار مخلّ الفصاحة الّا ... »

لعل

مرزیست به غایت باریک،
میان آنچه امیرکلام علم ینفع خواند و آنچه لاینفعش دانست.

هر که دریا را به قدر خود شناخت
آشنای او نشد تا جان نباخت

پندار چهارم

« جدالیست میان ریحان با ریحان »

دل برقرار نیست که گویم نصیحتی
از راه عقل و معرفتش رهنمون شوم

آیا یاریگری هست؟

سعاد

شکوهی میخواد، 
گذر سلامت از شک پس از یقین.

...من نشسته  تا چه باشد رای دل

پرنیان

گویا رهایی از تردید پسا پرسیدن، جز با صبوری بر ندانستن ممکن نیست.
امّا ریحان هنوز هم عمیقاً در شایستگی این صبوری تردید دارد.

آه دریغ و آب چشم، ار چه موافق منند
آتش عشق آنچنان نیست که وانشانمش

طامه

هیچ لحظه شادی،
هرچقدر عمیق،
مرهمی بر تشنگی لحظات ندانستن، نیست.

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

هدیل

ادب آداب دارد.


حداء

موضوع یا بسیار پیچیده‌تر از آنست که فکر میکنم و یا بسیار ساده‌تر.
موضوع اینست:

«بر جای محکمی قدم نمیگذارم. حالتی بسیار متفاوت با آنچه سالها پیش بودم.»

...
تا ببینم صبحدم سیمای دل

فرهاد

از آن روزهاییست که هیچکس را یارای همراهی نیست،
نه اندیشه، نه سخن و نه حتی قلم.
گویی، جان از صریر قلم هم رخت بربسته است.

همانا بی‌غلط باشد ...

صریر

ایمان دارم،

آدمها در حساسترین لحظاتشان، فراموش میشوند.

باور کنی یا نه،
ریحان ایمان دارد.

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
...

پریش

خسته‌ام،
از این حکم بیرحمانه خسته نشدن.
ریحان تشنه پنجره‌ای که ساعتها و ساعتها بر لبه آن بنشیند و تنها بنگرد.

...
که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل

نداوت

خیالت نباشد از خیال آشفته ریحان،
که در این تقابل دوگانه فیزیک و باورها،
تنها قربانی ریحانست و جمیع تمام‌خواهی‌اش.

دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی ...

مراثی

حق با اوست.
دانسته‌های ریحان چه به دنیا اضافه کرده که ندانسته‌هایش بکاهد؟
پس اینها هم روی همه ندانسته‌هایش.

...
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد

نیمروز

...

هر گوهر نفیس کش اندر خزانه بود

صبو صبو

ریحان در اندیشه خویش،
آرام آرام تمام میشود.
خرّاط آگاه و به کار خویش.

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود

طائلات

میدانی،

زشت‌تر و پلیدتر از دروغ،

دروغگوییست که بر صداقتش سوگند میخورد.

هامون

شمس‌الدّین فرمود،

«رند عالم‌سوز را با مصلحت‌بینی چکار»

و جلال‌الدّین خواند،

«ظالم آن باشد که مصلحت نکند»

و ریحان، زیرکی را گفت این احوال بین، سرگردان درین بحر شرقی.

سهب

... ای دریغا مرهمی ...

حجب

اگر  دلی را شکستی از چشمان صاحبدل حیا کن، که
«حیا به چشم است».

آنکه نخستین روز مرا ریحانه خواند، به ریحانه‌اش گفت.

شبگیر

بعید میدانم که  اندیشه‌ای،
به عمق تلخی پنهان در پرده «مشکلی نیست»، رسیده باشد.

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده‌ای که در قدح غمگسار توست

داهیه

ادا نمیکنی،
شاید هم ریحان را شایسته چنین حقی نمیدانی.
شکستنی را بر لب پرتگاه نگه میداری.

... به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

مرصاد

قلمها تشنه تراش،

تنها کمی کمتر از عطش غلیان اشکها بر آن حادثه حتمی نیامده.

... ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

محاذات

از ظلم علی السویه،
انتظار عدل عاقلانه زمینی هم غیرعدلست،
چه رسد به عدل حکیمانه الهی.

... که سخن نگفته باشی، به سخن رسیده باشد

مغانه

نسبی‌گرایان اخلاق در نسبیتشان مطلقند،
همانقدر که مطلق‌گرایانش در اطلاقشان نسبی.

... جام می مغانه هم با مغان توان زد

فَآمَنّا

یک خردادست و
یک نیمه آن و

یک ریحان.

همانی که میترسد برای کوک خوب، اصل سیم را پاره کرده باشد.

هلال

ایمان دارم،
خدا  از انسان 
هیچ شریکی  برای تدبّر در آیاتش نمیپذیرد.

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

...

اینک که بی‌یار و یاور ماندیم،
دانستیم که تنهاییمان را جز تو مرهمی نیست،
پس خود را خواسته به تقدیرت سپردیم.
افسارمان بدست گیر،
و هر آنچه خواهی کن،
و هر جا که دانی بر،
که جز تو هیچ نداریم
و ندانیم.

هما

میدانی،
بعید میدانم  حافظ ندانسته باشد که مدد از خاطر رندان طلبیدن بمراتب سختتر از آن کار صعب است.

پندار سوم

من از ایمان روایی و حوزه محقّر اعتبارش، سخت میترسم.

ترسی نه از جنس نقل و نه از جنس عقل.

... هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً ...

آیا یاریگری هست ...

پ.ن. از خواندن کتاب میگفت. شاید هم انتظارش بیش از این بود که ریحان بپرسد کدامین کتاب؟

پندار دوم

گویی تمام راههای نترسیدن مسدودند،
و گمانها بیرحمانه شبیخون میزنند.
از معدود باورهای باقیمانده است،

لایُمْکِنُ الْفرارُ مِنْ حُکومَتِکْ

آیا یاریگری هست ...

پندار یکم

محک خوبیست،
دانستن قدر شیفتگی ریحان بر آتش بدون دود.
چندیست که ریحان را درگیر کرده، آنجا که آلنی کفر و توحید را در هم میآمیزد:

« ... خدای مسلمان، مقامش بالاتر از آنست که انسان بتواند انتخابش کند. خدای مسلمان، میبایست انسانش را انتخاب کند، و مرا انتخاب نکرده است ... »

ابراهیم نیستم و میترسم از،

... چونکه از حد بگذرد ...


آیا یاریگری هست ...

حنّان

میدانی،
اینروزها، دقایق
نظاره کردن و ندیدن،
گوش کردن و نشنیدن،
ساکت بودن و نیاندیشیدنِ
ریحان بالا گرفته.
ناصح‌امین با یقین از چهل سالگی و یقینیاتش میگفت.
و ریحان ندانست، مشتاق چهل سالگی باشد یا مرعوبش.

... إلّا مَنْ أتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیم ...

تصلیح

هرچند روباه بدرستی گفت:

« تو مسئول همیشگی آن میشوی که اهلیش کردی. تو مسئول گلت هستی»

امّا شاید اختلاف از آنی باشد که گل میدانیمش.

ترا که گفت که در روی خوب حیران باش، ریحان

مصاحف

این شیفتگی بر ترنج،
چه بر دار،
 چه بر درخت،
پناه خوبیست برای تمام شکهای بیوقت ریحان،

که گویی به وقت‌ترینند.

هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی ...

مناط

این روزها،
محک بجاییست بر هر کلام عاطل،

چرا که امیرکلام‌ (ع) بر ما خواند

فی تَقَلُّبِ الْأحْوالْ عُلِمَ جَواهِرُ الرِّجالْ

ترح

تشکیکم در روا نبودن حق دلگیری طالب از مطلوبست،
در اینکه حافظ به حق خواند،

عشق‌بازان چنین مستحق هجرانند

یا نه.
میدانی،
نمیدانم

لِیَطْمَئنَّ قَلْبی

قیمتش ذبح اسماعیل بود یا تسلی آن فتنه عظیم.

صبا گر چاره داری وقت‌وقت است

رثام

گاهی هم ندانستن عیب نیست،

پرسیدن عیب است.

گرچه دانم که بجایی نبرد راه غریب

حُسام

بیم دارم،
از امید،

که محنت داشتنش کم از نداشتنش نیست.

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو میروی بسلامت سلام ما برسانی

رادع

میدانی،
میترسم آنِ مواجهه،
ستوده خیال را فرای حقیقت یابم.
شاید هم،
همین تشکیک باشد که حاجب است.
راست میگفت،

تو خود حجاب خود حافظ از میان برخیز

راین

میدانی،
در اندیشه معامله آن سیب ناخورده سمیرمم،
با ماهی خوابیدن زیر آسمان شهداد.
میدانی،

اهل نظر معامله با آشنا کنند

کیچه

میدانم،

اگر تو حق شنوندگی نمیدانی،
حتما از ناخوبی گویندگی ریحان است.

میدانم،
 
همیشه حق بجانب توست.
لیک،

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسّر نمیشود ما را

عاطر

ترس از روزهای نچندان دوریست که
این ایمان نیم‌بند هم بر سر تمام ناگفته‌ها از دست برود.
بیا برای آخرین بار هم، سخن را به قضاوت بنشانیم.
اینبار،
من تمامی کلام،

تو تمامی نظر.

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

طغرا

راست میگفت،
خوش، نویس را میگویم.
از همان نخستین نظر بر دل ریحان نشست:

« غم قانع نیست. هرچه مدارا کنی، ستیز میکند، هرچه عقب بنشینی، پیش میآید. ... غم بیشترخواهست و سیری‌ناپذیر.»

مگر تو  روی بپوشانی و فتنه بازنشانی




کلک

میدانی،
منتها آرزو اینست که آن محبّتها را عطف به ما سبق کنم،
لیک نیشتر میزند، ناشناخته‌ای درون ریحان.
دو راهی سختیست.

ریحان را بیش از ناشناخته‌اش میخواهم.

دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم

شارق

شعار این بود

« فهمیدن صورت مسئله نیمی از پاسخست »

حالکه مسئله بتمامی بر ریحان روشن شد،
دانستم که آگاهی بر مسئله بی نمایی از پاسخش،
ذره ای توفیر با ندانستنش ندارد.

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات


پرده در

میدانی،
بعد از دروغ،
هرآنچه غیر یکرویی برای ریحان غیرقابل بخشش است.
پناه بر خالق از مصاحبت با صاحب آن.

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

رهاب

لذّتیست در گشت و گذار میان خاطراتی که،

گه به مثال ساقیان عقل زمغز میبری
گه به مثال مطربان نغنغه ساز میکنی
طبل فراق میزنی نای عراق میزنی
پرده بوسلیک را جفت حجاز میکنی

خوشا ریحان.

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند ...

اقتران

لذّتی که در آموختن اصل تواضع از ناصح امین است،
برابری میکند با لذّت شنیدن آنچه بعد از هر چشم میگوید،
حتی اگر آموزنده خلفی نباشم.

قرچه

وقتی حتی برای خودت بهترین نیستی، شاید نبودن به.
سخت است، درست باندازه نفهمیدن

« لایُمْکِنُ اْلفِرارُ مِنْ حُکومَتِکْ »

طرفه

این مهم نبودنش
حتی برای ریحان
ترسناکست.
ریحان را میگویم.

گفتم هوای میکده غم میبرد ز دل