نه تنها شادی و غم، بلکه ترس، نفرت و خشم هم دیگر در مرکز حسی ریحان نیستند.
شاید هم ندانی،
کیهانشناسی افیون نظریون است،
آنگونه که دین برای تودهها.
اینکه ارزشها و ضدارزشهای ریحان جابجا شدهاند، ارزشست یا ضدش؟ قاعدهاست یا استثناء؟
شاید هم آنچه از مثالست اخلاق باشد، نه ارزش.
چیزی نمیدانم ازین دیوانگی و عاقلی
لازمست، هرازگاهی بیاندیشیم به آنچه هستیم، به آنچه میگذرد،
امّا، نه با گذر به تکتک لحظات رفته.
غوطه در «بیداد»ش کفایت میکند.
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
اینک که نه به اختیار از بهشت یقین قدم به گرداب تردید گذاشتم،
خود را خواسته به تقدیرت سپردم.
افسارم به دست گیر و هر آنچه خواهی کن،
و هرجا دانی بر،
که جز تو هیچ ندارم و ندانم.
شاید،
... فَلَمّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ کَشَفَتْ عَنْ ساقَیْها قالَ اِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدً مِنْ قَوارِیرَ ...
عجیبند این خراسانیان،
یا در اوج اندیشه، یا در حضیض تعصّب کور.
گویا میانهای ندارند.
نمیدانم از تمام انقلابهای نکرده ریحان بترسم یا از انقلابهای پیدرپی دوستان.
بیا و اینبار رودرروی ریحان بگو،
آیا بر غیر نبی هم میخوانی
قالَ إِنَّمَآ أَشْکُواْ بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ
بهت و حیرت چنین مجدی بندیست بر کلام.
میدانی،
اولویّت از دل است، نه در سخن.
هرگز میان آنچه بسان صدق، حیاتی میخوانی، نمیابمش.
تو بیش از من از این ترس آگاهی که چنین میزانی بر من میخوانی:
... وَ لا تَیْأسُوا مِنْ رَوْحِ اللّه إنَّهُ لا یَیْأسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إلّا الْقوْمُ الْکافِرُون
شاید هم ندانی،
شیفتگی در خیال،
به مراتب عمیقترست از شیفتگی در نخستین نظر.
و هجرانش،
به مراتب سختتر، به مراتب تحمّلناپذیرتر.
امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
سودای تو بیرون کرد از سر همه سودایی
مرزیست به غایت باریک،
میان تعصب و پایبندی به اخلاق.
هاتف،
مرا بخوان به صدق.
به آیین سالها پیش خود بازگرد ریحان:
گاهی هم، نه کلام کفایت میکند، نه قلم.
گاهی، تنها باید نگاه کرد،
از عمق تا عمق ...
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
پ.ن. باطن را نمیدانم، امّا در ظاهر معنای چندان بعیدی از هم ندارند، عاطل، باطل.
.. إلّا مَن أتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیمْ ...
تنها پاسخ به سرگردانی در هزارتوی شک و مکتب است.
او موفّقست و ریحان معلّق.
مقصود یکی بود،
دریایی روان و عمیق.
لیکن، تشتت در آغاز بود:
یکی از برکهای عمیق امّا محدود و دیگری از دریایی وسیع امّا کم عمق.
حیف که نمیدانم، حیف که نمیداند، حیف که نمیخواهد.*
* مفعولها سهگانهاند و متفاوت.
تا کی این پردههای بهت و ناباوری از میان رود،
و دوباره آن ریحان شوم که تو خواستی و تو ساختی.
باید پناه برد،
به تمام کتابهای خوانده و نخوانده.
تنها راه همین است ریحان.
آتش زدی در عود ما، نظاره کن در دود ما
نسیم باد نوروزی [شاید] همان نادانستهای را به ریحان رساند که ناصح در پاسخش خوانده بود:
دو روزیست که تنها مفر
شب ... سکوت کویر
است.
میدانی، گذاشته بودمش برای روزهای خاص.
« دریغا نیست ... »
شاید تنها راه رهایی از این دو راهی، آن ندایی باشد که نوادگان شیخ روزبهان را به شیراز باز خواند.
«آقای درخشانی، یه دشتی هم برای ما کوک کن!»
کلام ناصح امین در خاطرم آمد و آرزو این شد،
«آقای درخشانی، یه گرانش کوانتومی هم برای ریحان کوک کن!»
بیا به گفتگو بنشینیم،
شاید هم به سخن.
میدانم،
فرصتی نیست برای گفتگو از تفاوت این دو،
لیک تو حق سخندانی ادا کن.
شنونده خوب بودن،
شایستهترین سماع سخنوریست که کلامش شنونده خوبی ندارد.
چون قدح از دست مستان میخوری مستانه خور
چه سودست در دیداری که فاصله میانمان بیش از قدمی یا میزی چوبی باشد.
... بدیدم و مشتاقتر شدم
شاید هم این از حد از ابهام نشانی از شدّت وضوح باشد.
در آنی، آنچنان ارزشها و ناارزشهایم تکانده شد که بعد از شبانهروزی همچنان در بهت و حیرتم از این عجز منطق ریحان در برابر حکمت الهی.
منطق چه جایگاهی دارد در برابر آنکه امیرکلام خواندش
لایُمْکِنُ الْفِرارُ مِنْ حُکومَتِکْ
تا چه خواهد سختتر از این.
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست ...