اصطرلاب

مست میکند مرا اندیشه فرزند تمدّنی بودن که تجلیگاه هنر اسلامی شد

اصطرلاب

مست میکند مرا اندیشه فرزند تمدّنی بودن که تجلیگاه هنر اسلامی شد

Inside Out

نه تنها شادی و غم، بلکه ترس، نفرت و خشم هم دیگر در مرکز حسی ریحان نیستند.

یاد باد آنکه به اصلاح شما میشد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

نحله

شاید هم ندانی،
کیهانشناسی افیون نظریون است،
آنگونه که دین برای توده‌ها.

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

داد

شاید هم اعتدال در صرف آن عطیه، عصیان باشد.
ندای سیاوش را میگویم.

میان مسجد و میخانه راهیست

فارد

اینکه ارزشها و ضد‌ارزشهای ریحان جابجا شده‌اند، ارزشست یا ضدش؟ قاعده‌است یا استثناء؟
شاید هم  آنچه از مثالست 
اخلاق باشد، نه ارزش.

چیزی نمیدانم ازین دیوانگی و عاقلی

ثغور

میدانی،
آن اعتباری ثمینست که ثمنش صداقت باشد نه دنائت.

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

کی‌فر

گذر زمان نه دردی را درمان میکند و نه کسی را به دردی عادت میدهد. بلکه هر لحظه داغیست بر داغ تمام لحظات گذشته از آرزویی که تا وقت اعتبارش، حاصل نشد.

سینه میجوشد ز درد بی‌زبان
ای نوای بینوا نی را بخوان

تسلسل

لازمست، هرازگاهی بیاندیشیم به آنچه هستیم، به آنچه میگذرد،
امّا، نه با گذر به تک‌تک لحظات رفته.

غوطه در «بیداد»ش کفایت میکند.

ز آستین طبیبان هزار خون بچکد

مستور

اینک که نه به اختیار از بهشت یقین قدم به گرداب تردید گذاشتم،
خود را خواسته به تقدیرت سپردم.
افسارم به دست گیر و هر آنچه خواهی کن،
و هرجا دانی بر،
که جز تو هیچ ندارم و ندانم.
شاید،

... فَلَمّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ کَشَفَتْ عَنْ ساقَیْها قالَ اِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدً مِنْ قَوارِیرَ ...

ذایع

 میگذرد روزها با اندیشهٔ
ریحان در سکوت یا رکود.

... توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

علّامه

عجیبند این خراسانیان،
یا در اوج اندیشه، یا در حضیض تعصّب کور.
گویا میانه‌ای ندارند.

تتق

نمیدانم از تمام انقلابهای نکرده ریحان بترسم یا از انقلابهای پی‌در‌پی دوستان.
بیا و اینبار رودرروی ریحان بگو،
آیا بر غیر نبی هم میخوانی

 لَاتَخَفْ وَ لَاتَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوک

عیّوق

بخوان علیزاده،
آن روضه «نینوا»یت را،
که صبح هم طلوع کرد،

بی‌آنکه وقعی بر آنهمه ناله و لابه نهد.

...


قالَ إِنَّمَآ أَشْکُواْ بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ

بهت و حیرت چنین مجدی بندیست بر کلام.


اوتار

در این هروله حرف و سکوت،
سخت دلتنگم،
برای سخن گفتن،
برای سخن شنیدن.

باز شوق یوسفم دامن گرفت

نبل

فرخنده آن دم که با مصاحبت پیری پرنیان‌اندیش یا ناصحی امین گذرد.

آنکس که دلی دارد آراسته معنی

رامش

میدانی،
اولویّت از دل است، نه در سخن.
هرگز میان آنچه بسان صدق، حیاتی میخوانی، نمیابمش.

هالی

تو بیش از من از این ترس آگاهی که  چنین میزانی بر من میخوانی:

... وَ لا تَیْأسُوا مِنْ رَوْحِ اللّه إنَّهُ لا یَیْأسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إلّا الْقوْمُ الْکافِرُون

واله

شاید هم ندانی،
شیفتگی در خیال،
به مراتب عمیقترست از شیفتگی در نخستین نظر.
و هجرانش،
به مراتب سختتر، به مراتب تحمّل‌ناپذیرتر.

امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
سودای تو بیرون کرد از سر همه سودایی

حداء

ریحان نادانست بر حکمت ندانستنش.

ذکر آرد فکر را در اهتزاز
ذکر را خورشید این افسرده ساز

حنیف

مرزیست به غایت باریک،
میان تعصب و پایبندی به اخلاق.
هاتف،
مرا بخوان به صدق.

ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آ رزو که در دل امیدوار توست

مصحف

نیمه‌ خرداد من
بازهم میگذرد،
بی‌آنکه شبی را  زیر آسمان کویری گذرانده باشم.
فاصله زیادی نیست تا بعثت بر نفس، ریحان.

ازرق

به آیین سالها پیش خود بازگرد ریحان:

«ندانستن ارجح است بر پرسیدن»
به یادآر،
کار بد مصحلت آن بود که مطلق نکنیم.

طغرا

ادّعا نداشتن، خود ادّعای بزرگیست.

این همه زخم نهانست و مجال آه نیست

جهد

گاهی هم، نه کلام کفایت میکند، نه قلم.
گاهی، تنها باید نگاه کرد،
از عمق تا عمق ...

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

گدار

به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرم،
صبا گر چاره داری وقت وقت است.

پ.ن. باطن را نمیدانم، امّا در ظاهر معنای چندان بعیدی از هم ندارند، عاطل، باطل.

.

میدانی،
ریحان، امیری ورای این قرائت رسمی از علی،
میطلبد.

چون ندیدند حقیقت ...

نقب

جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه ریحان.

.. إلّا مَن أتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیمْ ...

تنها پاسخ به سرگردانی در هزارتوی شک و مکتب است.

بند

او موفّقست و ریحان معلّق.
مقصود یکی بود،
دریایی روان و عمیق.
لیکن، تشتت در آغاز بود:
یکی از برکه‌ای عمیق امّا محدود و دیگری از دریایی وسیع امّا کم عمق.

سنجه

کاش «یاری» را ناوردا نمیدانست.

هرچه با من بود و از من بود نیست

قرابه

کاش انتگرال مسیر میدانستم تا لذّت شرب هفت خطش میبرد تلخی امروز را به تمامی.

حیف که نمیدانم، حیف که نمیداند، حیف که نمیخواهد.*


* مفعولها سه‌گانه‌اند و متفاوت.

پیرا

تا کی این پرده‌های بهت و ناباوری از میان رود،
و دوباره آن ریحان شوم که تو خواستی و تو ساختی.

هزار سال زمن دور شد ستاره صبح
ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید

طنطنه

باید پناه برد،
به تمام کتابهای خوانده و نخوانده.
تنها راه همین است ریحان.

آتش زدی در عود ما، نظاره کن در دود ما

محاکات

نسیم باد نوروزی [شاید] همان نادانسته‌ای را به ریحان رساند که ناصح در پاسخش خوانده بود:

«إنَّ الَّذینَ لایُؤمِنُونَ بِالآخِرَةِ زَیَّنَّّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ فَهُمْ یَعْمَهُون»

سیاوش،
برای آن دردهایی که هیچ فریادی لحظه‌ای ساکتش نمیکند، چه خوانده‌ای؟

طرقه

دو روزیست که تنها مفر

شب ... سکوت کویر

است.
میدانی، گذاشته بودمش برای روزهای خاص.

« دریغا نیست ... »

مأذنه

گاهی،
وقت هم مثل معرفت است،

نداشتنش خوب نیست.

سی‌پاره به کف در چلّه شدی
سی‌پاره منم ترک گله کن

حصاد

برای ریحان از امید نگو،

تا سحرگاهان که میداند که بود من ...

بریه

قلم بود و حرمتش ...

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

سهب

شاید تنها راه رهایی از این دو راهی، آن ندایی باشد که نوادگان شیخ روزبهان را به شیراز باز خواند.

...
یا هست و پرده‌دار نشانم نمیدهد

تتق

در این هیاهوی تلخ،
تو را گم کرده‌ام.
بیا و مرا ببر به قصه‌های عطر برنج، رنگ نارنج.
حتی به حد طلوع دو هلال نو.

رصاد

تصمیمی عجیب در آستانه بود،
ندا آمد،

«آقای درخشانی، یه دشتی هم برای ما کوک کن!»

کلام ناصح امین در خاطرم آمد و آرزو این شد،

«آقای درخشانی، یه گرانش کوانتومی هم برای ریحان کوک کن!»


سمر

بیا به گفتگو بنشینیم،
شاید هم به سخن.
میدانم،
فرصتی نیست برای گفتگو از تفاوت این دو،
لیک تو حق سخن‌دانی ادا کن.

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

ابرام

مگر نه اینکه،

... باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

برای مرغی خوشخوانست نه ریحان؟

ترویه

اندیشه اینست،
سخن بر قلم تقدّم دارد یا قلم بر سخن؟

... که سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد

شغب

 هرچند عمیق امّا نارندانه سرود

 تُنْسی کانّک لَمْ تَکُنْ

حال آنکه

[قَدْ] نُسیتَ کانّک لَمْ تَکُنْ

خامه

شنونده خوب بودن،
شایسته‌ترین سماع سخنوریست که کلامش شنونده خوبی ندارد.

چون قدح از دست مستان میخوری مستانه خور

بَرید

جز فزونی دلتنگی،

چه سودست در دیداری که فاصله میانمان بیش از قدمی یا میزی چوبی باشد.

... بدیدم و مشتاقتر شدم

نبق

شاید هم این از حد از ابهام نشانی از شدّت وضوح باشد.

گو نام ما ز یاد به عمدا چه میبری
خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما

... و هَلْ یَرْحَمُ ...

در آنی، آنچنان ارزشها و ناارزشهایم تکانده شد که بعد از شبانه‌روزی همچنان در بهت و حیرتم از این عجز منطق ریحان در برابر حکمت الهی.
منطق چه جایگاهی دارد در برابر آنکه امیرکلام خواندش

لایُمْکِنُ الْفِرارُ مِنْ حُکومَتِکْ

مرغول

انتظاری نیست برای آخرین بار این آخرین بارها.

لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست ...

نبید

از ریحان رمقی به سعی ساقی مانده،

تا چه خواهد سختتر از این.

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست ...