اصطرلاب

مست میکند مرا اندیشه فرزند تمدّنی بودن که تجلیگاه هنر اسلامی شد

اصطرلاب

مست میکند مرا اندیشه فرزند تمدّنی بودن که تجلیگاه هنر اسلامی شد

نوء

سزای کسیکه مقابل بی‌عدالتی سکوت کند تا خاطر کسی نیآزارد،
اینست که در میان این سرفه‌های پی‌در‌پی، حافظ هم تازیانه‌ای زند که:
نسبت دوست به هر بی سروپا نتوان کرد
یادت باشد ریحان

سوایه

طرفدار دروغ و بی‌عدالتی عیان چه پیوندی با اخلاق میتواند داشته باشد ریحان؟
اخلاق مطلقست و توجیه‌ناپذیر. یادت باشد ریحان.

پس به هر فکری که دل خواهی سپرد
از تو چیزی در نهان خواهند برد

خنزیر

میدانی،
اینروزها حال پدرِ حبیبِ مدار سفر درجه را دارم.
سرگردانم،
در کوچه‌هایی که روزی طهران بودند.

مرغان بساتین را منقار بریدند اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شکم خواره به گلزار چریدند گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند یاران بفرختندش و اغیار خریدند

منفص

زشتی بعضی کنشها بقدری عیانه که آدمی مثل ریحانه هم که اصولاً در همه چیز خودش رو مقصر میدونه، از هیچ وجهی نمیتونه تقصیری به گردن خودش بندازه.

فکر میکنم چنین اطمینانی رو اولین باره در این موضوع تجربه میکنم.

آشنایان ره بدین معنی برند
در سرای خاص بار عام نیست

ضفر

بر این انبوهی سودای ملک ری حیرانم.

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

لدن

قصه کوتاهیست امّا به بلندای لذت تمام این سالها.
تمام دانسته‌هایم و حتی اشتیاقم به بیشتر دانستن، از معلّمیست که اندکی بعد از اولین درس، تصمیم گرفتم دیگر سلامش نکنم.

تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل

ایقان

شاید هم چنین وثوقی به صحت افکار چندان با توحید سازگار نباشد.

عاشق دردی‌کش اندر بند مال و جاه نیست

خزف

بهار ۱۴۰۰، سمینار برخط دانشگاه تهران. سخنران مدعو، شومنی کیهانشناس بود. تعریفی به غایت اشتباه از کدری عالم کرد. شک کردم. به معلم اسبق که در جلسه حاضر بود پیام دادم، اشتباه را تائید کرد. و من مات و مبهوت گذشتم.

زمستان ۱۴۰۰، سخنرانی دانشگاه شهید بهشتی. در سخنرانی گفتم اصول نسبیت عام بر حذف مفاهیم فضا و زمان بنا شده. شومن مذکور رد کرد. از مسئله سوراخ گفتم، قانع نشد، اصلاً نمیدانست. بعد از مدتی بحث استادی از انتهای سالن حرفهایم را تائید کرد، و شومن سکوت کرد. خاطرات تلخ آن روز و روضه‌اش بماند.

اعتدال پائیزه ۱۴۰۲. شومن مذکور، به استادی شریف رفته. میخواهد درس نامطلقی فضازمان بگوید !

گر سنگ ازین حدیث بنالد عجب مدار

ذربی

Dear Raihaneh,
Thank you for your application. Unfortunately in Canada we have restriction concerning postdoctoral position for researchers with more than five years from the defense of the PhD, so your application cannot be considered further.

به بن رسیده راه بسته‌ایست زندگی
...
ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی میماند


مسحنة

خود را بسته‌ام به کتاب.
برای نشنیدن صدای عقل، صدای قلب،
بی‌هدف خود را بسته‌ام به کتاب.

در تاریکی شب، چشمها جور آن دو را میکشند.

اشک غمّاز من ار سرخ برآمد چه عجب؟

چهار، ده

از حسین بن علی علیه السلام در توصیف حکومت معاویه

فى کُلِّ بَلَدٍ مِنْهُمْ عَلَى مِنْبَرهِ خَطیبٌ یَصْقَعُ؛ فَالْأَرْضُ لَهُمْ شاغِرَةٌ؛ وَ أَیْدیهِمْ فیها مَبْسُوطَةٌ. وَ النّاسُ لَهُمْ خَوَلٌ، لا یَدْفَعُونَ یَدَ لامِسٍ؛ فَمِنْ بَیْنِ جَبّارٍ عَنیدٍ، وَ ذی سَطْوَةٍ عَلَى الضَّعَفَةِ شَدید، مُطاعٍ لا یَعْرِفُ الْمُبْدِئ الْمُعیدَ.

 تحف العقول/ صفحه ۱۶۸/ خطبه مِنا

لهوف

دو سنگ پیشین را از دلسوزی
تو در راهم گذاشتی.
بیا و کریمانه سومین را هم بگذار که

از دو پیراهن بلا آمد پدید
راحت از پیراهن سوم رسید

صواع

نمیدانم به خوابت آمده‌ام یا نه.
حتّی نمیدانم به این نادانستن راضی باشم یا نه.

سینه میجوشد ز درد بی‌زبان
ای نوای بینوا نی را بخوان

دستان

ایکاش ده سال پیش از این میفهمیدم تمام تخم‌مرغهایم را در سبد فیزیک نگذارم.

نمیخورید زمانی غم وفادارن
شاید هم گفته بودی و من نشنیدم.

ناترهنده

 به آدم‌نمایی بدل شده‌‌ام بی‌هیچ آتش شور و عشقی در دل.
شاید از آه شدادست که بر سر سفره‌ای نشستم که به ناحق در باغش پهن شده،
شاید هم از پایان عهد شباب.

نه صفایی ز دمسازی به جام می که گرد غم ز دل شوید

...

مِنَ الْحُسینِ ابْنِ عَلی إلی بَنی هاشِمْ:

«فَکَأَنَّ الدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ وَ کَأنَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ»

کمینه

صبح شنبه، متصدّی اداره پست پل صدر:

«هیچ ارسالی به آمریکا نداریم (حتی نامه). مدّتیه تمام ارسالیها، از آمریکا برگشت خورده»

تمام ذوق و شوق و هیجانم در آنی فروریخت و تنها یک سوال برایم ماند: وقاحت بانیان و طرفداران وضع موجود که این خودساخته را حتی شایسته زندگی خودشان یا فرزندشان نمیدانند، تا به چه حد است.

راه مسلمانی، حرّیت و هر آرمان اخلاقی دیگر، قطعاً این نبود. مگر آنکه تو چیزی جز اخلاق بخواهی.


پ.ن. مامان میگه: اینکه میگن «حیا به چشمه»، یعنی از شرم به چشمان کسیکه در حقش بدی کردی نگاه نکن.

نبید

نمیدانم این سوگیریِ ناخواسته از من است یا معلّم که پاسخ بیشتر سوالهایم یک ترجیع بند دارد:

شبیه آنچه در LQG اتفاق میافتد!

راستان

در اندرونم،
یکسو آبگینه عظیم تمام باورهاست،
سوی دیگر ریحان و سنگی به دست.
نمیدانم به صداقت برآشفتگی ریحان سوگند خورم یا زلالی شیشه‌های باور.

هرکس که گفت خاک در دوست توتیاست
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو

سوته

قسم به درختان این باغ و میوه‌هایشان، که در تمام این روزها تنها چشم از دیدنشان لذّت برد،
تفاخری که میکنند جز همان تکاثر نیست.

از دل تنگ گهنکار برآرم آهی

دُرج

اعتماد به کسانیکه حدّ تعصب برروی دست‌ساخته‌هایشان تنها خانوادشان است، شاید کمی تأمّل بخواهد.

زمان مهربانی طی شد ...
نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من

متین

میدانی،

نخستین شب کویر ریحانست.

کاش بجای این هیاهوی هیچ،

همدلی بود که قرآن میدانست، حافظ میخواند ...میدانی،

عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

فضاض

میدانی،
تفاوت در شرایط اولیه است.
من از بهشت به اینجا آمدم و تو از دوزخ.
از اینست که من اینجا را دوزخ میدانم و تو بهشت.

بیا ساقی تا بدست طلب گیرم از کف تو جام  پی‌درپی

ناگوسیت

نیمه خرداد غریبیست،
بی‌تحیّر، بی‌تعقّل، بی‌تعشّق.
میبینی ریحان، حافظ هم سکوت کرده.

مفنع

تا او نگفت،
به دیری شک داشتم.

... رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

نکهت

میاندیشم شاید،
شبانه‌روزی سخن و سپس سه‌شبانه روز خوابیدن مرهمی باشد.
دریغ که ...

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

AI

روزها میگذرد با قدمهای تنها در باغ،
بدون ذره‌ای تعقّل، ذره‌ای تعشّق.
سیاوش میگفت،

با اینهمه، از سابقه نومید مشو
شاید هم میگفت،

با اینهمه از سابقه، نومید مشو

لهوف

راست بود نرگس،
ریحان از سخنهایی که حق گفتنشان را ادا نکرد، رها نمیشود.
راست بود نرگس.
هرچند،

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

چِشم

ریحان،
بیراه میخواهی، بیراه میاندیشی:

ذات نایافته از هستی‌بخش
چون تواند که بود هستی‌بخش 

Valivov

ریحانه میگفت: فرکانس طبیعی لزوما وابسته به حرکت شتابدار بارست؟
میگفت: آیا همه ذرات باردار فرکانس طبیعی دارند؟
میگفت: اگر بله، پس چرا بار در حرکت یکنواخت ، در خلاء، تابش نمیکند؟
میگفت: تابش نکردن، از نداشتن فرکانس طبیعی نیست؟
ریحان نگاهش کرد و نگفت:

چه گویمت که ز سوز درون چه میبینم
ز اشک پرس حکایت که من نیم غمّاز

منصه

توبه‌ای نصوح از گناهی که ابتلایش معاشرت ریحانه است با قومی که ترس از «اسکوپ شدن» دارند.

حافظ چو آب لطف ز نظم تو میچکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

طغی

ای امت الگوی استاندارد ذرات،
مگر نه اینکه وجود جملات متقابل، خود از ناکارآمدی الگویتان است؟
پس چرا ایمان نمیآورید؟

فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأَى کَوْکَبًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِینَ 

سدم

شاید در سن صبوری باشم،

امّا نه آنقدر که قهقهه مستانه دیگران برای خطای ناکرده را تاب بیاورم ریحان.

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق‌پوشان
رخصت خبث نداد ار نه حکایتها بود

حسیس

از مستانگی ژیروسکوپها مینوشتم که سیاوش گفت:

هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز ...

برید

نمیدانم ناخوشایندی اتفاقات متواتر این سی و چند روز حقیقیست یا در نگاه ریحانه اشکالیست.
صبح حافظ میگفت:

چو عندلیب فصاحت فروشد ای [ریحان]
تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن

محیل

آقای دکتر،
شریعتی که از ذبح اخلاق به پایش جان گرفته باشد، جز آنچه امیرکلام پوستین وارونه‌اش خواند چیست؟
مگر نه اینکه محمد امین گفت 
إنّما بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکارِمَ الْأخْلاقْ.
و مگر جز برای اخلاق شمشیر علی در برابر مکر عاص در نیام رفت؟

...

... إلّا مَنْ أتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیم


حقیق

شاید هم بی‌ثمری این کلمات از آنست که فارغ از اجزاء مجموعه مرادند.
شاید هم گوی بیانی برای ریحان تقدیر نشده.

عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد ...

بحح

وقتی نبودنت اختلالی میرا هم بر تعادل سیستم وارد نمیکند، بر بودنت دوباره تامّل کن ریحانه.

نسیم این چمن که دم ز باغ خلد میزند
خوشست ساز نغمه‌اش ولی صبا نمیشود

وغا

خلاصه اینروزها:
برای ریحانه و ریحان توان مبارزه نمانده،
یکی را معاف کن.

تا که قبول افتد و که در نظر آید

قسطاس

مهمّست که خود را به شنیدن دعوت کنیم و شنونده‌ را به سخن.
مهمّست.

هروقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

دمش

شروع بهار،

جز با نخستین نظر به ارغوانست؟

بی باده بهار خوش نباشد

مجمر

در بی هم‌سخنی،
سخن جز به ضرورت نشاید.

ازین مزوجه و خرقه نیک در تنگم

فسطاط


سلاما علی من غرسوا وروداً فی أرواحنا و رحلوا دون رعایتها ...


نمس

همانقدر که دروغ خوب آنیست که باورپذیر باشد،
احتمالا صداقت خوب هم آنست که چنان باشد.

تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیدا
کان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی

اسطرلاب

وقتی ریحان (البته به حق) باغ را شدّاد خواند،
نمیدانست صبح صد و شصت و پنجم حافظ میگوید

شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود

و شب چهاردانهء مشتری در آسمانش میبیند.

به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی  [ریحانه]

نأث

ما نه تنها در تاریخ،
بلکه در همین «حال» میان این آشنانمایان ناآشنا هم گم میشویم.

گفتی  از حافظ ما بوی ریا می‌آید
آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

NETPB

میدانی،
آن هنگام که در عالم ذر، ریحان در صف تقسیمِ «سوال پرسیدن» هروله میکرد،
باغیّون* در صف تقسیم توهّم دانایی زنبیل گذاشته بودند.
سرانجام این تناقض میترساندم.

زانکه میگفتی نی‌ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود


* آدمهای بزرگ و کوچک باغ

حنی

اگر نشستن گچ روی لباست بیشتر از اتلاف وقت شنونده نگرانت میکند،
احتمالاً شایسته نام معلمی نیستی.

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

موضعیت

 سنجش یکسال عمر ریحانه در گرو ساعتی از عمر آن دیگری بود که به جد نگرفت و کار از کار گذشت.
ناراحتم. به غایت ناراحتم و حتی ... .
شاید هم از عدل زمینی بیش از این خواستن، خطا باشد.